أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

141

تجارب الأمم ( فارسى )

مىنگريست كه ناگهان اسبى ديد بى سوار و سرگشته كه در زيبايى و خوش اندامى كس مانند آن نديده بود . اسب پيش آمد و چون به در كاخ رسيد بايستاد . مردم كه چنان نديده بودند در شگفت شدند . يزدگرد گفت تا اسب را لگام زنند و زين نهند و نزد وى به كاخ آرند . ستوربانان و رام كنندگان اسب بسيار بكوشيدند و اسب تن در نمىداد . پس يزدگرد خود پيش اسب آمد و اسب را خود لگام زد و زين بر پشت نهاد و آرام كرد ، چنان كه ديگر هيچ نجنبيد . ليك همين كه اسب را بگردانيد و دم او را بلند كرد كه پاردم را در جاى نهد ، ناگهان لگدى بر دلش بزد كه در جاى بمرد . از آن پس كس آن اسب را نديد و ايرانيان دربارهء آن سخن‌هاى بسيار گفته و گمان‌ها برده‌اند . بهترين سخنى كه گفته‌اند آن بود كه : - « خداوند نيازمان را برآورده است . » پس از يزدگرد بزهكار ، پسرش بهرام گور به پادشاهى رسيد . [ بهرام گور ] يزدگرد ، بهرام را به منذر نعمان سپرده بود تا او را در پشت حيره كه خاك خوب و هواى خوش داشت بپرورد و سواركارى بياموزد . نعمان سرپرستى بهرام را بپذيرفت و يزدگرد منذر نعمان را بزرگ و برتر داشت و بر تازيان پادشاه كرد . منذر بهرام را با خود ببرد و بپروريد . براى او دايگانى ايرانى و تازى برگزيد و آنگاه آموزگارانى براى وى بياورد و بهرام به آموختن دانش دل بست . از نژادگى و گوهرى كه بهرام از همان كودكى از خود نشان داده بود سخن‌ها گفته‌اند . يكى آن كه وى آن گاه كه هنوز پنج ساله بود به منذر نعمان گفت : [ 79 ] - « آموزگارانى براى من بياور تا نوشتن و آيين و تيراندازى و سواركارى به من بياموزند . » منذر به وى گفت : « تو هنوز خردسالى و اين براى تو زود باشد . » بهرام گفت : « اى مرد ! مگر نمىدانى كه من پور شاهانم و پادشاهى ، سرانجام روزى به من رسد و برترين چيزى كه پادشاهان را بايسته است و شهرياران در پى آن رفته‌اند ، دانش سودمند است . زيرا دانش زيور شاهان و مايه استوارى كار ايشان است و برترىشان جز به دانش نباشد ؟ مگر نمىدانى كه ، اگر چيزى را پيش از هنگام بجويند به هنگام به دست آرند . و آن چه نه پيش از هنگام كه به هنگام جويند ، پس از هنگام يابند ، و